دلنوشت

 

     به پیامک گوشی اش نگاه می کند: 
«می تونی یه کار با 600 هزار تومان حقوق برایم پیدا کنی؟»

     از آن روز دغدغه اش همه این می شود. یافتن شغلی درخور دختری مذهبی ، تنها و غریب. دیگر آرام و قرار ندارد. احساس شرم می کند اگر نتواند برایش کاری کند.
     از همه ی سابقه دوستی و اداری اش مدد می گیرد. غرورش را کنار می گذارد سراغ هر کسی می رود. بسیاری را رد می کند. 
     تا اینکه روزی لبخند می زند. با خود می گوید حالا می توانی برایش پدری کنی. به ذوق دخترک فکر می کند وقتی خبر یافتن شغل مورد علاقه اش با همان شرایط نزد شخصی امین را می شنود.
     ذوق و لبخند رضایت دخترک گویا همه ی خستگی اش را از تن به در می کند.
     در اولین فرصت به دخترک پیامک می زند تا خبر خوشحال کننده اش را بدهد. از جوابی که دریافت می کند بهت می کند؛ «شما؟»
    نشانی می دهد. 
    تعجبش بیشتر می شود وقتی این جواب را دریافت می کند: «نمی شناسمتون. این شماره رو از کجا آوردین؟!!»
    با خود می گوید لابد خطش را عوض کرده است به نشانی ای که از وی داشته یادداشت می فرستد که : «گویا اتفاقی افتاده! موضوع چیست؟!»
    ... و روزها می گذرد و می گذرد و خبری از دخترک نمی شود. 
    احساس توهین و تحقیر شدن می کند. موضوع را نه تنها باور بلکه درک نمی کند. مطمئن است که تصمیم ناشی از سوتفاهمی است و شاید شیطانی در میان. با خود می گوید کاش دخترک لااقل حرفش را می زد تا بدون فکر تصمیم نگیرد.
    یادش می آید که دنیا بسیار کوچک است و اگر یک عمر هم سپری شود باز باید برای طلب حلالیت سراغش بیاید، اگر از مکه ای که رفته برایش چیزی باقی مانده باشد.

 

 

دوشنبه 20 آذر1391 ساعت: 21:18 

نوشته شده در جمعه 10 مرداد1393ساعت 17:57 توسط عیسی پیران| |

 

صهيونيست!

دست از كشتار بردار! جام جهاني تمام شد!

 

نوشته شده در دوشنبه 23 تیر1393ساعت 12:11 توسط عیسی پیران| |

 

با دو سه نفر از دوستان داريم تو احمد آباد مستوفي يه خونه مي زنيم كه بچه هاي بي سرپرست و بدسرپرست رو روزها نگه داري كنيم، كلاس هاي مختلف براشون بگذاريم، غذاي گرم بهشون بديم، به مسائل درمانيشون برسيم و ...

تو اين زمينه ها مي تونيد كمكمون كنيد: 

پول پيش خونه 

كرايه ماهانه

تجهيزات منزل 

حمل و نقل 

كمك حضوري براي كار يا آموزش و ...

 

كي دستمونو مي گيره؟

نوشته شده در جمعه 9 خرداد1393ساعت 13:52 توسط عیسی پیران| |


حال كه چشمم را به بهشتت گشودي خدايا!

يادت نرود كه وعده بهشتت ابدي بود...



نوشته شده در دوشنبه 4 فروردین1393ساعت 18:1 توسط عیسی پیران| |

 

 

   به مناسبت امروز، روز ادب و شعر پارسی، مطلبی رو درباره شهریار ، که مدت زیادی برای تهیه اش وقت صرف کرده ام و از قدیمی ترین پست های این وبلاگه، دوباره می گذارم :

 

شهریار

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1392ساعت 9:12 توسط عیسی پیران| |

 

آخرین نتایج شمارش آرای انتخابات ریاست جمهوری ساعت به ساعت اعلام می شود و محور سخنان در جامعه این است که روحانی به حدنصاب بیش از ۵۰ درصد رسید یا نه.

گاهی در آماری به آن حد نصاب می رسد و در آمار بعدی نه.

می خواهم طنز تلخ و در عین حال قابل تاملی را با شما مطرح کنم.

بر اساس  قانون انتخابات ریاست جمهوری برای تعیین نسبت آرای فردی که بیشترین رای را دارد آرای ماخوذه ملاک است و نه آرای صحیح.

روحانی در آرای صحیح به حد نصاب ۵۰ ٪ + ۱ رسیده است اما در آرای ماخوذه گاهی کمتر و گاهی بیشتر از حد نصاب می شود.

این یعنی تعداد آرای باطله در تعیین رییس جمهوری نقش تعیین کننده دارد و به عبارتی انتخاب رییس جمهوری اسلامی ایران به دست ضدانقلاب ها و ضد نظام هایی است که در برگه رای فحش نوشته اند یا اسم فلان خواننده را نوشته اند و یا به هر دلیلی رای باطله محسوب می شود... و هرچه فحش هایی که به نظام داده اند بیشتر باشد احتمال ریاست جمهوری روحانی کمتر و كشيده شدن انتخابات به مرحله دوم بيشتر می شود! 

غیر از این است؟؟!!!

 بخندم یا گریه کنم؟

مشکل کجاست؟

 

نوشته شده در شنبه 25 خرداد1392ساعت 13:40 توسط عیسی پیران| |

 

دلمرده بود تنها، بی هیچ اشتیاقی

یک مرد با شکستن در نقطه ی تلاقی

شور جوانی اش را گم کرده بود انگار

افتاد یاد عشق و...موهای پرکلاغی

آخر چرا خدایا! سهم من از تو این بود

بغض گلو همیشه، لبخند...اتفاقی

برخاست در مسیر بیهوده ای قدم زد

دلخوش به نور ماه و آواز کوچه باغی

پیچید مثل هر شب در کوچه این ترانه

«صبرم زیاده اما...عمری نمونده باقی»

 

رسول کامرانی  

نوشته شده در شنبه 5 اسفند1391ساعت 9:9 توسط عیسی پیران| |

 

اندر يكي از اشتباهات زندگيم آدم حساب كردن ...

 

 

کامنت های این پست تایید نمی شود.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1391ساعت 1:2 توسط عیسی پیران| |

 

 

یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه
یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت


افسانه ی زندگی چنین است گلم
در سایه ی کوه باید از دشت گذشت 

 

مرحوم مهندس مجتبی کاشانی(سالک)

 

نوشته شده در سه شنبه 19 دی1391ساعت 13:49 توسط عیسی پیران| |

 

تفأل شب يلدا

 

هماي اوج سعادت به دام ما افتد                          اگر ترا گذري بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط كلاه                           اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد

شبي كه ماه مراد از افق شود طالع                       بود كه پرتو نوري به جام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار                         كي اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم                      كه قطره اي ز زلالش به كام ما افتد

خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز                  كزين شكار فراوان به دام ما افتد

به نااميدي ازين در مرو بزن فالي                         بود كه قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاك كوي تو هر گه كه دم زند حافظ                    نسيم گلشن جان در مشام ما افتد

 

 

نوشته شده در جمعه 1 دی1391ساعت 17:50 توسط عیسی پیران| |