دلنوشت
هر کس به خبرنویسی علاقه مند است اینجا در خدمت هستم. هر بار که می بینم دوستان زحمت می کشند و با مراجعه به این وبلاگ متروک ابراز لطف می کنند، شرمنده می شوم. آمدم که عرض کنم «بزرگواران! ـ می دانم که شاید خواسته ای غیرمتعارف و دور از ادب باشد ـ مرا که به سبب کمبود وقت و ... کمتر توفیق مراجعه به وبلاگ هایتان نصیبم می شود، با قدم رنجه کردن ها، بیش از پیش شرمنده نکنید. هر چند قدم بر چشمم می گذارید». از طریق چند واسطه شماره ام رو به دستش رسوندم و منتظر شدم... یه روز سر کار بودم که زنگ زد... کلی ذوق کردیم ... کلی قربون صدقه هم رفتیم... همه همکارام با تعجب بهم نیگا می کردن. با این که سر برنامه زنده بود به محض اینکه شماره به دستش رسیده بود زنگ زده بود. تا این که چند روز پیش رفتم پیشش.. کلی گپ زدیم ... از خاطرات گفتیم و خندیدیم... حرفهامون بیان کننده کامل احساساتمون نبود... هی نیگا می کردیم به همدیگه و هی ... از دوستان مشترک هم حرف زدیم...یکیش هم رحیم. به خودم گفتم رحیم رفت ولی رامین آمد. هم او که به دید من انباز عاشقانگی ها و مغازله های مرغان عشق است. به روان آن بزرگ مرد درود می فرستیم و فریاد برمی آوریم که ... می گم : به حرف گربه سیاه بارون نمی باره می گه : می باره ، بدجوری هم می باره ، ندیدی خودسوزی سبزی فروش تونسی چه بر سر حاکمان دیکتاتور آورد؟! می دونم که اینجا رو نمی خونی ولی رسمش نبود بعد از ۳۲ سال رفاقت بی خبر بری تو که می دونی من هیچ دسترسی بهت ندارم یه شماره تلفن هم ازت ندارم چون همیشه در دسترس هم بودیم و نیازی به داشتن شماره از هم احساس نکردیم حتی روزی که داشتی می رفتی مادرم رو جلوی خونه دیدی اما هیچ پیغامی بهش ندادی بارها با تعجب از مادرم پرسیدم که هیچ شماره ای آدرسی چیزی بهت نداد و هر بار پاسخم نه بود. عیب نداره اگه حتی ۳۲ سال دیگه عمر کنم به اندازه تا آخر عمرم ازت خاطره دارم که باهاش سر کنم... من خودم حواسم نبود ، اون خودش تو آخرين تماسش بهم يادآوري كرد. تا نشوني نداده بود باور نمي كردم كه به اين زودي ۹ سال گذشته از آشناييمون. شبي كه رو يادم آورد كه گفت "چرا كسي با من حرف نمي زنه"... و شروع كردم باهاش حرف زدن و شدم يكي از دوستان نزديكش . ۹ ساله كه دوستان خوبي براي هم هستيم. ۹ ساله كه با هم ارتباط تلفني داريم اما... هنوز همديگه رو نديده ايم. بعدالتحرير: علي دوست خوبم كي مي بينمت پس؟ ظهر تابستون گرمای بی امان بدون هیچ سایه ای لای قبرهای اموات سه دهه ی پیش بوته های فراوانی که نشون از رها شدن محل برای سالهای متمادی می ده لای قبرهایی که یا سنگشون شکسته بود یا به سبب عوارض جوی نمی تونستی مشخصات مرده رو واضح و دقیق بخونی بعضی قبرها هم نشست کرده و حفره ای باز شده بود. برخی جاها چاله هایی کنده و به حال خود رها شده بود. سنگ قبرها تک و توک سالم بودن، جاهایی هم فقط یه نشونه کوچیک باقی مونده بود. بر اساس نشونی ای که داشتم ردیف و شماره قبرها رو می خوندم و با تخمین محل آدرس، تو خاک و خل به اون سمت حرکت می کردم، تا اینکه رسیدم به جایی که بر اساس شماره و ردیف باید قبر مورد نظرم می بود. اما هیچ سنگ قبری وجود نداشت. دوباره و سه باره شماره قبرهای دور و بر رو نیگا کردم و مطمئن شدم که اون قبر باید زیر پای من باشه ولی هیچ سنگی نبود. نشستم همون جا و براش فاتحه خوندم و دعا کردم. به من چه که تو زندگی شخصی اش چه کاری کرده . به من چه که چقدر از چیزایی که درباره اش گفتن درسته . من می گم اون هم بنده ی همون خداییه که من بنده اش هستم. رفتم براش دعا کنم و از خدا بخوام از سر تقصیراتش بگذره همونطور که برای پدرم دعا می کنم. همونطور که برای همه مردگان دعا می کنم. قضاوت درباره دیگران رو باید به عهده خداوند بگذاریم. سهم من اینه که براش دعا کنم همین. ببینم اگه اون باید به جرم تن فروشی اعدام می شد، الان این همه تن فروش سر هر چهارراه رو چرا اعدام نمی کنن؟!! اونایی رو هم که از سر فقر و بدبختی اعلامیه می زنن به دیوار و کلیه شونو به مزایده می گذارن اعدام کنین. یه سوال دیگه : اگه جزای تن فروشی اعدامه، جزای آدم فروشی چیه؟ جزای دین فروشی چی؟ خدایا ! از سر تقصیرات ما بگذر، از سر تقصیرات «پری بلنده» هم بگذر!

