X
تبلیغات
دلنوشت

























دلنوشت

 

دلمرده بود تنها، بی هیچ اشتیاقی

یک مرد با شکستن در نقطه ی تلاقی

شور جوانی اش را گم کرده بود انگار

افتاد یاد عشق و...موهای پرکلاغی

آخر چرا خدایا! سهم من از تو این بود

بغض گلو همیشه، لبخند...اتفاقی

برخاست در مسیر بیهوده ای قدم زد

دلخوش به نور ماه و آواز کوچه باغی

پیچید مثل هر شب در کوچه این ترانه

«صبرم زیاده اما...عمری نمونده باقی»

 

رسول کامرانی  

نوشته شده در شنبه 5 اسفند1391ساعت 9:9 توسط عیسی پیران| |

 

اندر يكي از اشتباهات زندگيم آدم حساب كردن ...

 

 

کامنت های این پست تایید نمی شود.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1391ساعت 1:2 توسط عیسی پیران| |

 

 

یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه
یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت


افسانه ی زندگی چنین است گلم
در سایه ی کوه باید از دشت گذشت 

 

مرحوم مهندس مجتبی کاشانی(سالک)

 

نوشته شده در سه شنبه 19 دی1391ساعت 13:49 توسط عیسی پیران| |

 

تفأل شب يلدا

 

هماي اوج سعادت به دام ما افتد                          اگر ترا گذري بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط كلاه                           اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد

شبي كه ماه مراد از افق شود طالع                       بود كه پرتو نوري به جام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار                         كي اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم                      كه قطره اي ز زلالش به كام ما افتد

خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز                  كزين شكار فراوان به دام ما افتد

به نااميدي ازين در مرو بزن فالي                         بود كه قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاك كوي تو هر گه كه دم زند حافظ                    نسيم گلشن جان در مشام ما افتد

 

 

نوشته شده در جمعه 1 دی1391ساعت 17:50 توسط عیسی پیران| |

 

یار به ما نظر نکرد، صبر و شکیب را وداع

ناله ی ما اثر نکرد، صبر و شکیب را وداع

یار نظر نمی کند، ناله اثر نمی کند

غصه سفر نمی کند، صبر و شکیب را وداع

یار ز ما کرانه کرد، شرم و حیا بهانه کرد

صبر مرا روانه کرد، صبر و شکیب را وداع

یار به عشق اشاره کرد، عشق به ناله چاره کرد

جامه ي صبر پاره کرد، صبر و شکیب را وداع

آتش عشق درگرفت، ناطقه رخت بر گرفت

عقل ره سفر گرفت، صبر و شکیب را وداع

آتش عشق تيز شد،‌ جان به ره گريز شد

باقي صبر نيز شد، صبر و شكيب را وداع

عشق شکیب می برد، جامه ي صبر می‌درد

کس غم ما نمی خورد، صبر و شکیب را وداع

فیض ز عشق مست شد، مست می الست شد

دین و دلش ز دست شد، صبر و شکیب را وداع

 

فيض كاشاني

 

نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1391ساعت 21:13 توسط عیسی پیران| |

 

گوینده به راست گفتن بیشتر نیاز داره تا شنونده به راست شنیدن

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1391ساعت 23:35 توسط عیسی پیران| |

 

همه کار می کنیم و به «دنیا» فحش می دهیم،

یادمان رفته است که دنیا شامل خودمان است.

 دنیا یعنی من... یعنی تو

 ببخش ما را... دنیا!

 

نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1391ساعت 18:25 توسط عیسی پیران| |

 

آدم بايد هر لحظه آماده باشه كه ارزشمندترين داراييشو ـ بي خبرـ ازش بگيرن.

 

 

نوشته شده در جمعه 10 آذر1391ساعت 11:31 توسط عیسی پیران| |

 

آدم بدبخت اگه خوشبخت هم بشه باز بدبخته!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1391ساعت 19:20 توسط عیسی پیران| |

 

عمه ثریا 

وقتی برگشتم تو اتاق کارم دیدم دو تا تماس از "عمه جون ثریا" داشتم(از زبون برادر زاده هاش که تو روز آشنایی همه اش با این عبارت خطابش می کردند، می گم)

تماس گرفتم. یه آقایی جواب داد...ترس برم داشت. خودمو معرفی کردم و با نگرانی پرسیدم : «می تونم با عمه جون ثریا صحبت کنم؟» جواب دادنش برای من یک سال طول کشید. صداش رو شنیدم که رو به سمتی دور با لهجه کردی شیرینش گفت: «مامان!...آقای پیران!». صدا کردنش آب سردی بود بر تب نگرانی ام. دلم زودتر از خودم گفت آخیش! صداش رو که شنیدم تجربه ای جدید سراغم اومد. ذوق و غم توأمان. صداش به زحمت شنیده می شد. در همون حال هم داشت عذرخواهی می کرد که نتونسته بود تلفن ام رو جواب بده. چون زمین خورده و ناتوان تر از قبل شده بود.

نتونستم در مدت کوتاه صحبت، ذوقم رو از شنیدن صداش بهش برسونم. بیشتر به ابراز تاسف و آرزوی سلامتی گذشت. وقتی صدای نالانش رو می شنیدم ذهنم جلو جلو به این فکر می کرد که روزها و ماه های آینده صدایش چگونه خواهد بود و آیا همان را نیز خواهم شنید؟

نگرانی از نداشتن چیزی همواره نادارت می کند.

 

نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1391ساعت 9:34 توسط عیسی پیران| |