دلنوشت
شهريارا تو به شمشير قلم در همه آفاق به خدا ملک دلي نيست که تسخير نکردي اواخر شهريور 67 بود ، چند کتاب از مجموعه اشعار شهريار داشتم ، خواستم ديوان کاملش را هم داشته باشم . عصر شنبه ۲۶ شهریور به کتابفروشي خيابان طالقاني نزديک ميدان فلسطين رفتم و يک ديوان دو جلدي انتخاب کردم ، وقتي صحبت قيمت کتاب شد ، فروشنده گفت : "فردا پس فردا مي ميره ، همين هم گيرت نمي ياد." شهريار را مي توان آخرين نسل از شاعران کلاسيک فارسي دانست ؛ به جرات مي توان گفت شاعران معاصر هيچيک نتوانستند به هماوردي با او برخيزند. زندگينامه شهريار سيد محمد حسين بهجت تبريزي سال 1285 در تبريز زاده شد . الفبا را نزد اشخاص اهل ايمان آموزش ديد. در ۱۷ سالگی که معمم بود در حال سخنرانی در میتینگی سیاسی در بازار پس از کتک خوردن به قولی از مرگ نجات می یابد و دوستانش گرفتار می شوند. شهريار به حافظ ارادت داشت و تخلص خود را طي دو بار تفال به ديوان حافظ ، از او مي گيرد. اين عنوان را براي خود بزرگ مي ديد که دوستش به او مي گويد تو چه مي داني که در آينده که خواهي شد؟ حافظ اسرار غيب را مي داند .
البته همين آقاي زاهدي مطالب ديگري را نيز مطرح کرده که از قول وي نقل مي کنم : "شهریار در سالهای 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم دکتر ثقفی تشکیل می شد شرکت می کرد ، شهریار در آن مجالس کشفیات زیادی کرده است و آن کشفیات او را به سیر و سلوکاتی می کشاند . در سال 1310 که به خراسان می رود تا سال 1314 که در آن صفحات بوده دنباله این افکار را داشته است و در ]از[ سال 1314 که به تهران مراجعت مي کند تا سال 1319 این افکار و اعمال را با شدت بیشتری تعقیب می کند. تا اینکه در سال 1319 داخل جرگه فقر و درویشی می شود و سیر و سلوک این مرحله را به سرعت طی می کند و در این طریق به قدری پیش می رود که بر حسب دستور پیرمرشد قرار می شود که خرقه بگیرد و جانشین پیر شود. تکلیف این عمل شهریار را مدتی در فکر و اندیشه عمیق قرار می دهد و چندين ماه در حال تردید و حیرت سیر می کند تا اینکه متوجه می شود پیر شدن و احتمالا" وزر و وبال جمع کثیری را به گردن گرفتن برای شهریار که منظورش معرفت الهی و کشف حقایق است عملی دشوار و خارج از خواست و دلخواه اوست. اشعار شهريار شهريار درباره قمرالملوک وزيري شعري دلنشين گفته که به اين شرح است: از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم هر ناله که داري بکن اي عاشق شيدا مهمان عزيزي که پي ديدن رويش ساز خوش و آواز خوش و باده دلکش آسايش امروزه شده درد سر ما اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد شهريار در مدرسه دارالفنون در حالي که چند ماه تا پايان دوره تحصيلي پزشکي مانده بود ، به علت شکست عشقي درس را رها کرد.
شهريار در دوران ميانسالي در پي درخواست مادرش براي سرودن شعر به زبان ترکي ، اثر بديع ، عظيم و شاهکارش «حيدر بابايه سلام» را به زبان مادريش خلق کرد. او در اين منظومه بي همتا در وصف دوران شيرين کودکي و بازيگوشي خود در روستاي خشکناب سروده است: قاري ننه گئجه ناغيل دييه نده ، در بخشي از منظومه حيدربابايه سلام آمده است: ...حيدر بابا گويلر بوتون دوماندي، شهريار خود در خاطراتش مي گويد: بير اوچايديم بو چير پينان يئلينن!
بسياري از اديبان معتقدند منظومه منوره حيدربابايه سلام شهريار عظيمترين اثر ادبي وي است.
استاد شهريار در سال 1363 شعري در مدح اقامه نماز جمعه آيت الله خامنه اي و هاشمي رفسنجاني سرود که هاشمي رفسنجاني نيز در پاسخ به شعر شهريار به مدح حضرت امام خميني و آيت الله خامنه اي پرداخت .
اين شعر با عنوان " پاي خطبه هاي حجة الاسلام رفسنجاني " از سوی استاد شهريار سروده و به هاشمي رفسنجاني که در آن زمان رياست مجلس شوراي اسلامي را بر عهده داشت ، اهدا شد.
هاشمي رفسنجاني در ذيل اين شعر که آن را در کتاب کارنامه و خاطرات هاشمي رفسنجاني سال 1363 با عنوان "به سوي سرنوشت" منتشر کرده ، مينويسد : اين شعر با صداي استاد شهريار که در نوار کاستي ضبط شده بود، توسط خود ايشان به اينجانب هديه شد و من هم تحت تأثير صفاي آن پير روشن ضمير، شعري با وزن شعر ايشان سرودم؛ گر چه ميان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمين تا آسمان است . شعر استاد شهريار در مدح قرائت نماز جمعه توسط حضرت آيت الله خامنه اي و آيت الله هاشمي رفسنجاني : اي غريو تو ارغنون دلم / سطوت خطبهات، ستون دلم خطبههاي نماز جمعهي تو / نقشه حمله با قشون دلم چه فسوني است در فسانهي تو / که فسانه است از او فسون دلم با دلي لالهگون، تو را گوشم / اي لبت، لعل لالهگون دلم چشم از نقش تو، نگارين است / مينگارد، مگر به خون دلم عقل من، پاره ميکند زنجير / که به سر ميزند، جنون دلم من هم از آن فن و فنون دانم / که جنون زايد از فنون دلم کلماتت، چو تيشهي فرهاد / ميشکافند، بيستون دلم و ز مواعظ که ميکني، آن گاه / صبر ميزايد از سکون دلم انقلاب من، از تو اسلامي است / که حريفي به چند و چون دلم گوهر شبچراغ رفسنجان / اي چراغ تو، رهنمون دلم کفهاي، همتراز خامنهاي / در ترازوي آزمون دلم بازوان امام، آنکه دگر / بيقرين است و در قرون دلم چشم اميدي و چراغ نويد / هم شکوهي و هم شکون دلم در رکوع و سجود خامنهاي / من هم از دور سرنگون دلم خاصه، وقت قنوت او کز غيب / دستها ميشود، ستون دلم او به يک دست و من هزاران دست / با وي افشانم از بطون دلم عرشيان ميکنند صف به نماز / از درون دل و برون دلم من بروني نيم، خدا داند / کاين صلا خيزد از درون دلم من زبان دلم، ولي افسوس / بس که بي همزبان، زبون دلم پيرم از چرخ واژگون و عليل/ بشنو از بخت واژگون دلم چون کماني خميدهام، ليکن / تير آهي است در کمون دلم طوطي عشقم و زبان از بر / جمله ما کان و ما يکون دلم در ترازوي سنجشم مگذار / اي کم عشق تو، فزون دلم درس من خارج است و حاشيه نيست / که دگر فارغ از متون دلم دگرم بخشي از تن و جان نيست / دل به جانان رسيده جون ِ دلم "شهريارم" لسان حافظ غيب / شعر هم، شأني از شئون دلم شعر آيت الله هاشمي رفسنجاني در پاسخ به شعر شهريار : اي صفاي تو، رهنمون هنر / شعرهايت پر از طلا و گهر ادبت اسوهي هنرجويان / هنرت، جلوهگاه خوش منظر پارس گوي ترک کشورمان / همنوا ساختي، سهند و خزر همدلي، رمز عزت ملت / همرهي، راز قدرت کشور عاشق اهلبيت پيغمبر(ص) / مادحِ فاتح دژ خيبر عشق تو در "هماي رحمت" تو / جلوه دارد به صورت اختر که تماشا کني، خدايت را / در وجود ولي حق محور از خدايت، گرفتهاي پاداش / که شدي رهرو ره حيدر دعبل عصر ما که خود گويي / طوطي عشقي و زبان از بر طوطي اهلبيت را زيبد / خلعت "هل أتي" کند در بر خطبههاي من و نماز علي / در مسير هدايت رهبر ميشود ارغنون ترا در دل / ميفزايد، تو را جنون در سر از رکوع و سجود خامنهاي / ميبري از خضوع، سهم و اثر شهريار، اي عجبوبهي دوران / حق نگهدارت ز خوف و خطر دشمنان خدا، از تو دلگير / که چرا سفتهاي به عشق، دُرر چون کمان خميدهاي اما / ميزني با ادب به کفر اژدر تو که در جبههها خدا جويي / ميسرايي، سرود از سنگر اشک و آهيست چو پيک خوش فرجام / در پس جبههها، چو نجم سحر خاک پاک دلاوران جهاد / مينمايد به چشم خود زيور استخوان شکستهي جانباز / مومياي دل شکسته ز شرّ پير به افلاک ميکشد سرباز / در نگاه چو زفزف اخضر نخلهي طورِ سينهي سينا / مينمايد کليم را آذر ساقي تشنگان تو ميگويي / آن بسيجي عشق حق در سر در عبادت، بسان مرغ سحر / در شجاعت، يل است و شير جگر بت شکن ديدهاي خميني را / که بتازد به شر به دست تبر فجر و خورشيد را تو ميبيني / در طول امامت رهبر کز امامش گرفته خط امان / به ره حق و خلق بسته کمر آتش افکن به جان استعمار / که بسوزد بُن ستم يکسر کرده آزاد کشور ايران / از جنايات پهلوي و قجر از سليمان برفت ملک و نگين / او گرفته ز ديو، انگشتر "هاشمي" الحذر ز صحنهي شعر / که در آنجا بريزد عنقا پر يا مَيا در مصاف استادان / يا بپرداز، شعر از اين بهتر سيد محمد حسين شهريار براي سيد محمد خاتمي در زمان وزارتش نيز شعر گفته ؛ رودکي بازم مگر چنگي نوازد هر دمي / کز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
سالروز درگذشت شهريار را به نيکي روز شعر و ادب و فارسي ناميده اند. ..."ديگر مگرش به خواب بينم"... امروز(۱۷ شهريور ۱۳۸۸) سالروز درگذشت "فرهنگ مهرپرور" گوينده و بازيگر برنامه هاي راديويي است. فرهنگ 11 اسفند سال 1324 در تهران متولد شد . فعالیت هنری اش را در زمینه تئاتر از نوجوانی با اجرای نمایش های مدرسه ای آغاز کرد و پس از پایان تحصیلات متوسطه آن را جدی گرفت و به فرانسه رفت و آنجا دوره دو ساله تئاتر را گذراند. فعاليت در راديو را از سال 1352 و بازي در سينما را از سال 1366 با فيلم«صعود» به كارگرداني «فريدون جيراني» آغاز كرد. در سالهای 1353-1352به استخدام رادیو درآمد و تا هنگام مرگ در سال 1373به فعالیت ادامه داد. قطعاً اوج کار این هنرمند فقید هنرنمايي اش در برنامه "صبح جمعه با شما" بود که اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 از پرطرفدارترین برنامههای صدا و سیما بود که هر صبح جمعه از رادیو پخش میشد. مرحوم مهرپرور از فعالان هنر دوبله بود که صدای شيرين نوک زباني اش در بسیاری از فیلم ها و سریال های خارجی ماندگار شده است. مجموعه "بچه ها بچه ها" نيز از ماندگارترين کارهاي اوست که به اتفاق حسين واعظي در نقش مهرنگ و اورنگ بازي مي كردند و فرشته مهبان مجري آن بود كه سال ۱۳۵۲ و بعد از آن پخش مي شد و هنوز با آن آهنگ زيبايش در ذهن کودکان سي سال پيش نقش بسته است. پارسال انتظارم اين بود که در سالگرد درگذشتش حداقل در برنامه جمعه ايراني در راديو از او يادي شود که دريغ . با زحمت بسيار با آنان تماس گرفتم و يادآوري کردم ؛ که با يک هفته تاخير يادي از او شد اما امسال تلاش هاي من براي تماس و يادآوري ناکام ماند و لابد... آيا نبايد همکارانش بيش و پيش از ديگران به يادش باشند ، منوچهر آذري يار غار و زوج هنري اش اصلا" سالروز مرگش را يادش هست؟ بر سر آرامگاهش مي رود ؟ اصلا" مي داند در کدام قطعه دفن شده است؟ شايسته است لااقل سالي يک بار از چنين هنرمندان مردمي ، يادي شود. فرهنگ به اتفاق برادرش اورنگ در قطعه 70 رديف 95 شماره 5 بهشت زهرا (س) در آرامگاه دو طبقه اي آرميده است. خدا همه اسيران خاک را بيامرزد.آمين امروز سالگرد شهادت رئيسعلي دلواري اسطوره و نماد مبارزه با استعمار است.
رئیسعلی فرزند رئیس محمد كدخدای ده دلوار در حاشيه خليج فارس بود كه سال 1260 هجري شمسي متولد شد. او در عصر مشروطیت جوانی 24 ساله، بلند همت، شجاع، در صدق و وفا بی مانند و در حبّ وطن كم نظیر و در توكل به خدا ضرب المثل بود. اگرچه سواد كامل و معلومات كافی نداشت، اما پاكی سرشت و صفات حمیده او طوری بود كه زبانزد خاص و عام بود. رئیسعلی پس از این كه قوای اشغالگر انگلستان بوشهر را تصرف کردند با شجاعتی وصف ناپذیر به مقابله پرداخت و شكست سنگینی بر قوای انگلستان وارد كرد ؛ به گونه اي که انگليسیها مجبور شدند از عراق و هند نیروهای کمکی به بوشهر اعزام کنند و دلوار را به شدت بمباران کردند. رئیسعلی 12 شهريور 1294 هجري شمسي (3 سپتامبر 1915) در 34 سالگي هنگام رهبري حمله شبانه به انگلیسیها ، در منطقه تنگك صفر، از پشت سر هدف گلوله مزدوری وطن فروش قرار گرفت و شهيد شد.( توجه کرده اید کساني که از پشت سر هدف قرار مي گيرند و کشته مي شوند تفاوت هاي خاصي با ديگران دارند ؟) خانه رئيسعلي در دلوار اکنون به موزه تبديل شده است و با بازديد از آن ، حال و هواي آن دوران را مي توان حس کرد. همايون شهنواز از قيام رئيسعلي سريالي ساخته که نام آن را "دليران تنگستان" گذاشته است که بارها از تلويزيون پخش شده و نخستين آن نوروز 1354 بوده است و به نظر من هيچ وقت کهنه نخواهد شد. احمد پژمان سازنده موسيقي نوستالژيک دليران تنگستان و علي اصغر محتاج طراح تيتراژ اين اثر است. ايفاکننده نقش رئيسعلي هم مرحوم محمود جوهري است. خدا همه رفتگان را بيامرزد. امروز چهارم شهریور سالروز درگذشت مهدی اخوان ثالث (م . امید) شاعری است که غزل و شعر نو را به هم دوخت. اخوان ثالث در توس به دنیا آمد در بیمارستان توس تهران درگذشت و در توس کنار فردوسی آرمید. هرچند برای دفنش در کنار آرامگاه فردوسی بهانه ها آوردند اما با موافقت همکلاسی قدیمی اش در بخشی از محوطه آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد. با سنگ قبری محقرانه که فقط حاوی نام و سال تولد و مرگ او بود . بعدها سنگی بزرگتر دور آن سنگ کوچک قرار دادند و اطراف قبر را آجر چینی کردند. شاید اگر دو شعر معروف از او بخواهیم یاد کنیم زمستان و قاصدک اوست . قاصدک با دلم می گويند ، در اجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ *** زمستان سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ! خدایش بیامرزد./ حیفم آمد تصویرسازی زیبای اخوان را به ویژه در این شعر ملاحظه نکنید. بخشی از شعری بسیار بلند است . خوب است همه ی آن را بیابید و بخوانید. موضوع درباره مبارزه یک شکارچی با پلنگ است. ...آن سو ترک فتاده بقایای پیکری دستی جدا ز ساعد و پایی جدا ز مچ 
(آن زمان به علت کمبود کاغذ و محاصره اقتصادي ، علاقه مندان کتاب براي تهيه کتاب مورد علاقه خود در تنگنا بودند ، خاصه آنکه به علت هاي مختلف از جمله مطرح شدن در رسانه ها و يا مرگ صاحب اثر ، کتاب ناياب مي شد)
کتاب را خريدم و با ولع شروع به خواندن کردم ، فردای آن روز خبر درگذشت شهريار شعر معاصر در شهر پيچيد. شاعر گرانقدر و غزلسرای نامی مشرق زمین ساعت چهار صبح روز یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۶۷ و کمتر از ۱۲ ساعت پس از خرید دیوانش دار فانی را وداع گفت.
در مقدمه همين کتاب هم آمده است که استاد شهريار به بستر بيماري افتاده است .
او که در غزل ، در ميان شاعران معاصر هيچ رقيبي نمي ديد و برخي اشعارش هم در گستره ادبيات فارسي تک است.
به ياد بياوريم شعر علي اي هماي رحمت ، آمدي جانم به قربانت ، و ...
ديوان شهريار علاوه بر غزل هاي شورانگيز حاوي قصائد ، مثنوي ، قطعات ، رباعيات و ... است.
پدرش حاجي ميرآقا خشگنابي (خشگناب روستايي نزديک قره چمن است) از وکلاي مبرز دادگستري تبريز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوشنويسان دوره خود و با ايمان و کريم الطبع بود که سال 1313 درگذشت و در قم به خاک سپرده شد.
شهريار طبع لطيف شعري را از مادرش به ارث برد و از همان کودکي شعر گفتن را آغاز کرد.
خود مي گويد ذوق ادبي را مديون مادرش است که با آنکه سواد خواندن و نوشتن نداشت
اشعار لطيفي حفظ بود . .jpg)
از شش سالگي با قرآْن و حافظ مانوس شد ، "در 5 - 6 سالگي با بچه ها بازي مي کردم ، و سپس مي آمدم گاهي قرآن را باز مي کردم و مي خواندم و گاهي ديوان حافظ را ، و با آنکه معني اش را نمي فهميدم مغز و قلب من با کلمات موزيکال پر و آثار آن در وجودم منعکس مي شد ، بعد از آن هر شعري مي خواندم ، در نظرم سبک مي آمد زيرا با حافظ آغاز کرده بودم." .jpg)
در هفت سالگي اولين شعرش را به ترکي مي گويد ؛ "رقيه باجي ، باشيمين تاجي ، اتي آت ايته ، منه وئر کته"
]آبجي رقيه (کلفت خانه شان) ، تاج سرم ، (آب)گوشت رو بنداز جلوي سگ ، به من پلو بده[
در 9 سالگي نخستين شعر فارسي خود را با مطلع " من گنهکار شدم واي به من ، مردم آزار شدم واي به من " مي سرايد.
سيکل اول متوسطه را در تبريز گذراند و براي ادامه تحصيل به تهران آمد.
در 14 سالگي به چهار زبان تبحر داشت (فارسي ، ترکي ، عربي و فرانسه) و حتي به فرانسه هم شعر مي گفت. 
به مادربزرگش که "خان ننه" مي ناميدش محبت و علاقه خاصي داشت و در شعرهايش بارها با او درد دل مي کند ؛ حتي در شعري مي گويد در صورتي که قرار باشد خداوند دعايي را از او بپذيرد ، چيزي که او خواهد خواست بازگشت به دوران کودکي و بودن در کنار خان ننه است.
تا چند سال ، آخر اشعار و تخلص خود را نمي خواند.
اعتقاد ديني مستحکمي داشت ، در شبي که شعر علي اي هماي رحمت را مي گفته ، همزمان آيت ا... العظمي مرعشي نجفي در خواب او را در محضر حضرت علي (ع) ديده که همان شعر را به حضور ايشان مي خوانده است.
"لطف الله زاهدي" دوست استاد شهريار در زمان حيات او درباره اش چنين مي نويسد: "... با سيماهاي مختلف و گاهي متضاد مي شود او را ديد ؛ از قبيل سيماي يک کودک معصوم ، يک مرد جهانديده يا يک رند قلندر به تمام معني ، يک روحاني عالي ، يک درويش افتاده حال ، يک شهسوار يا يک قهرمان ، ولي اغلب سيماي يک پدر بلکه يک مادر دلسوز و فداکار را دارد.
مثل اينکه در شعرش نيز روحيه هاي مختلف و خصائص استادان گذشته جمع است . آري در سخن او بلندي طبع و روح حماسه ي فردوسي ، مجلس آرائي و تابلوسازي نظامي ، حکمت سنائي ،عرفان مولوي ، نازکي و نفوذ بيان سعدي ، چکيدگي و استحکام و صداقت و درعين حال مرموزي غزل هاي حافظ ، سوز وحشي بافقي حتي سلاست و سادگي ايرج را کاملا مي شود تشخيص داد...."
اینجاست که شهریار با توسل به ذات احدیت و راز و نیازهای شبانه به کشفیاتی علوی و معنوی می رسد و به طوری که خودش می گوید پیش آمدی الهی او را با روح یکی از اولیاء مرتبط می کند و آن مقام مقدس کليه مشکلاتی را که شهریار در راه حقیقت و عرفان داشته حل می کند و موارد مبهم و مجهول برای او کشف می شود.
باري شهريار پس از درک اين فيض عظيم به کلي تغيير حالت مي دهد ديگر از آن موقع به بعد پي بردن به افکار و حالات شهريار براي خويشان و دوستان و آشنايانش حتي من مشکل شده بود حرفهايي مي زد که درک آنها به طور عادي مقدور نبود اعمال و رفتار شهریار هم به موازات گفتارش غیرقابل درک و عجیب شده بود. مثلا" تا آن موقع به موسیقی علاقه وافری داشت و سه تار را استادانه می نواخت... شهريار از آن تاريخ به بعد از موسیقی اعراض کرد و سه تارهای خود را هم پرت و پلا کرد..."
آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست
پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست
يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست
جائي که کند ناله عاشق اثر اينجاست
همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست
اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست
امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست
برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست
باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست
کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست
رقيب حکومتي وي در ماجراي عشقي ، عامل تبعيدش به خراسان مي شود و مدتها همنشين کمال الملک ، که از اين فرصت به عنوان موهبتي ياد مي کند.
ابتدا خود سپس با کمک صبا به نوازندگي تار و سه تار مي پرداخت. خط خوشي هم داشت.
مرداد 32 به زادگاهش بازگشت. آثار تجربه تلخ عشق را در اشعار پس از آن دوران مي توان يافت.
در تبريز با یکی از بستگان خود به نام «عزیزه عمیدخالقی» ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو دختر به نامهای شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی است.
حيدربابا نام کوهي است مشرف به روستايي که شهريار دوران کودکي اش را در آن و در خانه عمه اش سپري کرده و در اين منظومه ، (اين کوه) روي سخن شهريار است.
اين شعر بلند پيش از انتشار ، در بين اهل ادب مشهور مي شود برخي از جمله محمدعلي جمالزاده و ملک الشعرا بهار فقط براي فهم و درک معني ناب ابيات آن ، به آموختن زبان ترکي روي مي آورند.
( شب هنگام که مادر بزرگ قصه مي گفت، )
کولک قالخيب قاپ باجاني دويه نده،
(بوران بر مي خاست و در و پنجره خانه را مي کوبيد،)
قورد کئچي نين شنگيله سين ييه نده،
( هنگامي که گرگ شنگول و منگول ننه بز را مي خورد،)
من قاييديب بير ده اوشاق اولايديم!
(اي کاش من مي توانستم بر گردم و بار ديگر کودکي شوم !)
بير گول آچيب اوندان سونرا سولايديم!
(اي کاش به حد شکوفه اي زندگي مي کردم و سپس مي پژمردم !)
عمه جانين بال بلله سين يئيه رديم،
(لقمه نان وعسل عمه جان را مي خوردم،)
سوندان دووروب اوست دونومو گييه رديم،
( بعد بلند مي شدم و لباس بيرونم را مي پوشيدم،)
با غچالاردا تيرينگيني دييه رديم،
(در باغچه ها آواز مي خواندم، )
آي اوزومو او ازديرن گونلريم!
(آه! اي دوران شاديها کجايي!؟)
آغاج مينيب آت گزديرن گونلريم!
(روزگاري که سوار تکه چوبي بسان اسب مي شدم و سوار کاري مي کردم!)
(حيدر بابا آسمانها را تماما مه گرفته است،)
گونلريميز بير بيريندن ياماندي،
(روزگارمان روز به روز بدتر مي شود، )
بير بيريزدن آيريلمايين آماندي!
(مبادا از يکديگر جدا شويد !)
ياخشيليغي اليميزدن آليبلار!
(خوبيها را از ما گرفته اند!)
ياخشي بيزي يامان گونه ساليبلار! ...
(چه خوب ما را به روزگارسياه نشانده اند!)
بعد از انتشار منظومه حيدر بابايه سلام ، اشعار اين منظومه با سرعت شگفت انگيزي در ميان آذربايجاني ها رواج پيدا کرد. هر موقع و هر جا که اين اشعار را مي خواندم در و ديوار گريه مي کرد! 
(اي کاش مي توانستم با اين تند باد کوبنده پرواز کنم!)
باغلاشايديم داغدان آشان سئلينن!
(اي کاش مي توانستم با سيل خروشاني که از کوه به پايين مي تازد ممزوج شوم!)
آغلاشايديم اوزاق دوشن ائلينن!
(اي کاش مي توانستم با ملتي که از سرزمين خود دور شده است بگريم!)
بير گوره يديم آيريليغي کيم سالدي!؟
(تا مي فهميدم مسبب اين جدايي ها و تلخيها کسيت!؟)
اولکه ميزده کيم قيريلدي کيم قالدي!؟
(و پي مي بردم که در سرزمين من چه کسي در حيات است وچه کسي در ممات !؟)
من سنين تک داغا سالديم نفسي،
((حيدر بابا) من نيز همانند تو نفسم را بر کوهها افکندم،)
سن ده قايتار گويلره سال بو سسي،
(تو نيز پژواک صدايم را بر آسمانها برگردان،)
بايقوشوندا دار اولماسين قفسي!
(که مبادا قفس جغد نيز تنگ شود!)
بوردا بير شير داردا قاليب باغيرير !
(اينجا شيري در دام افتاده است و نعره مي کشد!)
مورووتسيز اينسانلاري چاغيرير!
(وانسانهاس بي مروت را به مدد طلب مي کند!)
اين شاهکار ادبي که به زبان شفاهي مردم آذربايجان نوشته شده است ، مشحون از موسيقي دلنشين و هارموني مشهود جريان زندگي طبيعي و ساده روستاييان خطه آذربايجان است.
گفته مي شود اشعار منظومه حيدر بابايه سلام شهريار تاکنون به 90 زبان ترجمه شده، به کتاب هاي درسي کودکان چند کشور وارد شده و همچنين بارها موضوع رساله هاي دکترا در دانشگاه هاي معتبر جهان بوده است.



مژده سرکوبي ماران رسد از جبهه ها / مريمي گويي فرستد زخم ما را مرهمي
دجله از صداميان خواهي گلويي تر کند؟ / پس نخواهد داد زمزم با سعودي ها نمي
آدمي از بيم غم ظلم و ستم سازد علم / بدتر از ظلم و ستم هم نيست در عالم غمي
قصه صهيونيان تکراري از فرعونيان / کز خدا خواهند موسايي و مشت محکمي
گله گله خفتگان خيزند و چوپان شعيب / مي دمد در صور اسرافيل خود هر دم دمي
محشري در حال تکوين است چون طوفان نوح / کز پليدي ها و زشتي ها بشويد عالمي
خواجه ي ما را نفس حق است آدم مسخ شد / عالمي نو مي شود کز نو بسازد آدمي
دولت و ملت بسيج است و به فرمان جهاد / جنگ ديوان است و با هر هفت خواني رستمي
هر که را آيينه چشم جهان بين داده اند / ارثي از اسکندري برده است و جامي از جمي
آصفي هم مشعل "ارشاد" چرخاند به دست / خوش بر انگشت سليمان مي درخشد "خاتمي"
گر نهي پايي فراتر از طبيعت شهريار / ديگر از حافظ نخواهي داشتن دست کمي
(آصف : وزير دانا و با تدبير)
شهريار در 27 شهريور 1367 در بيمارستان مهر تهران درگذشت و در مقبرة الشعرا تبريز به خاک سپرده شد.
هر چند دير ، از زندگي اين شاعر گرانسنگ ، مجموعه اي تلويزيوني تهيه و پخش شد و هرچند نقدهايي به آن وارد شد اما اصل اين کار ستودني بود و با استقبال مردم همراه شد. هر که ادعا دارد مي تواند بهتر بسازد ، اين گوي و اين ميدان .
خداوند روحش را متعالي گرداند.
فايل صوتي اشعار شهريار :





قاصدک هان ؟ چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما...
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نيست مرا
نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری
برو آنجا که ترا منتظرند
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
قاصدک در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه های همه تلخ ،
که دروغی تو دروغ...
که فريبی تو فريب...
قاصدک ... هان ... ولی ... آخر ... اي وای
راستی آيا رفتی با باد ؟
با توام ... آي ... کجا رفتی ... آی ...
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جايی ؟
خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند ./
سرها در گريبان است
كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سينه ميآيد برون ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم، من، ميهمان هر شبت، لوليوش مغموم
منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلورآجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ...
وانگه به جا نه گردنی و سینه و سری
دستی که از مچ است جدا و فکنده است
بر شانه ی پلنگ در اثنای جنگ چنگ
نک نیمه بازمانده و باد از کفش برد
آن مشت پشم را که به چنگ آمدش ز جنگ
و آن زیور کلیک وی ، انگشتری که بود
از سیم ساده ، حلقه ، ز فیروزه اش نگین
فیروزه اش عقیق شده، سیم، زر سرخ
اینست شگفت صنعت اکسیر راستین
در لابه لای حلقه و انگشت کرده گیر
زان چنگ پشم تاری و تاراندش نسیم
این آخرین غنمیت هشتاد سال جنگ
اکنون به خویش لرزد و لرزاندش نسیم...

