دلنوشت

 

ظهر تابستون

گرمای بی امان

بدون هیچ سایه ای

لای قبرهای اموات سه دهه ی پیش

بوته های فراوانی که نشون از رها شدن محل برای سالهای متمادی می ده

لای قبرهایی که یا سنگشون شکسته بود یا به سبب عوارض جوی نمی تونستی مشخصات مرده رو واضح و دقیق بخونی

 

    بعضی قبرها هم نشست کرده و حفره ای باز شده بود. برخی جاها چاله هایی کنده و به حال خود رها شده بود. سنگ قبرها تک و توک سالم بودن، جاهایی هم فقط یه نشونه کوچیک باقی مونده بود.

    بر اساس نشونی ای که داشتم ردیف و شماره قبرها رو می خوندم و با تخمین محل آدرس، تو خاک و خل به اون سمت حرکت می کردم، تا اینکه رسیدم به جایی که بر اساس شماره و ردیف باید قبر مورد نظرم می بود. اما هیچ سنگ قبری وجود نداشت. دوباره و سه باره شماره قبرهای دور و بر رو نیگا کردم و مطمئن شدم که اون قبر باید زیر پای من باشه ولی هیچ سنگی نبود. نشستم همون جا و براش فاتحه خوندم و دعا کردم.

    به من چه که تو زندگی شخصی اش چه کاری کرده . به من چه که چقدر از چیزایی که درباره اش گفتن درسته . من می گم اون هم بنده ی همون خداییه که من بنده اش هستم. رفتم براش دعا کنم و از خدا بخوام از سر تقصیراتش بگذره همونطور که برای پدرم دعا می کنم. همونطور که برای همه مردگان دعا می کنم.

    قضاوت درباره دیگران رو باید به عهده خداوند بگذاریم. سهم من اینه که براش دعا کنم همین.

    ببینم اگه اون باید به جرم تن فروشی اعدام می شد، الان این همه تن فروش سر هر چهارراه  رو چرا اعدام نمی کنن؟!!

    اونایی رو هم که از سر فقر و بدبختی اعلامیه می زنن به دیوار و کلیه شونو به مزایده می گذارن اعدام کنین.

    یه سوال دیگه : اگه جزای تن فروشی اعدامه، جزای آدم فروشی چیه؟ جزای دین فروشی چی؟

 

    خدایا !

    از سر تقصیرات ما بگذر، از سر تقصیرات «پری بلنده» هم بگذر!

 

نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 14:32 توسط عیسی پیران| |