عادت
بدعادتی شدهام که خوبترینِ عادتهاست...
بودن کنار تو...
بدعادتی شدهام که خوبترینِ عادتهاست...
بودن کنار تو...
بدعادتی شدهام که خوبترینِ عادتهاست...
بودن کنار تو...
ظلم به همه ی اونایی که ندارنت
تنها ظلم عادلانه ی جهان...
«م»... وقتي كه بعد از اسمت اضافه مي كنم.
و من دلخوشم كه زمين گرد است...
در اين سراي بي كسي، كسي به در نمي زند
به دشت پر مــــلال ما، پرنــــــده پر نمـي زنــــد
يكــي زشب گرفتــگان، چــــــــراغ بر نمي كنـــد
كسي به كوچــه سار شب، در سحر نمي زند
نشستــــــه ام در انتظار اين غبار بي ســــوار
دريغ كز شبـــــي چنين، سپيــده سر نمي زنــد
دل خراب من، دگـــــر خرابتــــــر نمــــي شـــود
كه خنجر غمت از اين خرابتـــــــر نمـــــــي زند
گذر گهــــي است پر ستم، كه اندرو به غير غم
يـكي صــــــلاي آشنا، به رهگــــــذر نمي زنـــــد
چه چشم پاسخ است از اين، دريچه هاي بسته ات
بـــــرو كه هيچ كس نــــدا، به گوش كر نمي زنــــد
نه سايه دارم و نه بر، بيفكننـــــــــدم و ســـزاست
اگر نــــه بر درخت تر، كســـــي تبر نمـــــي زنــد
هوشنگ ابتهاج (سايه)
به پیامک گوشی اش نگاه می کند:
«می تونی یه کار با 600 هزار تومان حقوق برایم پیدا کنی؟»
از آن روز دغدغه اش همه این می شود. یافتن شغلی درخور دختری مذهبی ، تنها و غریب. دیگر آرام و قرار ندارد. احساس شرم می کند اگر نتواند برایش کاری کند.
از همه ی سابقه دوستی و اداری اش مدد می گیرد. غرورش را کنار می گذارد سراغ هر کسی می رود. بسیاری را رد می کند.
تا اینکه روزی لبخند می زند. با خود می گوید حالا می توانی برایش پدری کنی. به ذوق دخترک فکر می کند وقتی خبر یافتن شغل مورد علاقه اش با همان شرایط نزد شخصی امین را می شنود.
ذوق و لبخند رضایت دخترک گویا همه ی خستگی اش را از تن به در می کند.
در اولین فرصت به دخترک پیامک می زند تا خبر خوشحال کننده اش را بدهد. از جوابی که دریافت می کند بهت می کند؛ «شما؟»
نشانی می دهد.
تعجبش بیشتر می شود وقتی این جواب را دریافت می کند: «نمی شناسمتون. این شماره رو از کجا آوردین؟!!»
با خود می گوید لابد خطش را عوض کرده است به نشانی ای که از وی داشته یادداشت می فرستد که : «گویا اتفاقی افتاده! موضوع چیست؟!»
... و روزها می گذرد و می گذرد و خبری از دخترک نمی شود.
احساس توهین و تحقیر شدن می کند. موضوع را نه تنها باور بلکه درک نمی کند. مطمئن است که تصمیم ناشی از سوتفاهمی است و شاید شیطانی در میان. با خود می گوید کاش دخترک لااقل حرفش را می زد تا بدون فکر تصمیم نگیرد.
یادش می آید که دنیا بسیار کوچک است و اگر یک عمر هم سپری شود باز باید برای طلب حلالیت سراغش بیاید، اگر از مکه ای که رفته برایش چیزی باقی مانده باشد.
دوشنبه 20 آذر1391 ساعت: 21:18
صهيونيست!
دست از كشتار بردار! جام جهاني تمام شد!
با دو سه نفر از دوستان داريم تو احمد آباد مستوفي يه خونه مي زنيم كه بچه هاي بي سرپرست و بدسرپرست رو روزها نگه داري كنيم، كلاس هاي مختلف براشون بگذاريم، غذاي گرم بهشون بديم، به مسائل درمانيشون برسيم و ...
تو اين زمينه ها مي تونيد كمكمون كنيد:
پول پيش خونه
كرايه ماهانه
تجهيزات منزل
حمل و نقل
كمك حضوري براي كار يا آموزش و ...
كي دستمونو مي گيره؟
حال كه چشمم را به بهشتت گشودي خدايا!
يادت نرود كه وعده بهشتت ابدي بود...