آهای...

من اینجایم...

قرار بود کسی مرا پیدا کند

داشتیم قایم باشک ، بازی می کردیم

 

 

داوود...!

          امیر...!

                    فرح...!

هنوز مرا پیدا نکرده اید

سی سال است که اینجا قایم شده ام

مگر مرا پیدا کردید که رفتید سراغ بازی دیگر؟

قبول نیست ... ،

                   ... من موچم !

 

پ.ن :

 داوود ؟ ... جلوی خونه شون وقتی داشت پنچری تریلی شونو می گرفت ، فنر لاستیک در رفت و گردنش رو پروند و توی بغل مادرش از این دنیا رفت...

امیر ؟ ... بعد از  سال ها بی خبری ، استخوناشو از جبهه آوردن و جمجمه شو خودم رو به قبله کردم...

فرح ؟ ... همون دوران بچگی از همسایگی ما رفتن و دیگه هم خبری ازشون نشد...