این مطلب دیشب به ذهنم رسید و الان مکتوبش کردم ؛ می توانست بیش از اینها باشد اما بر کوتاه نویسی تعمد دارم.

 

 

   در روستایی دوردست پیرمردی ناتوان که می خواست تخته سنگی را به بالای تپه ای منتقل کند، هر روز با زحمت فراوان اما با عشق و علاقه و اميد، تخته سنگ را اندکي جابه جا مي کرد و اين برنامه هر روزش بود.

   حمل تخته سنگ براي شخص معمولي کاري نداشت، اما پيرمرد به علت ناتواني جسماني قادر به حمل آن نبود.

   روزها کار مي کرد و شب ها در انديشه کار فردايش به خواب مي رفت.

   روزي مردي شهري که از آنجا مي گذشت، چشمش به او افتاد که با مشقت فراوان در حال جابه جايي تخته سنگ بود. ايستاد و از دور به کار پيرمرد نظاره کرد.

   بعد از اينکه پيرمرد با غروب آفتاب کارش تمام شد و آنجا را ترک کرد، مرد شهري خواست به او کمک کند؛ پس تخته سنگ را به بالاي تپه منتقل کرد و از آنجا دور شد.

   روز بعد پيرمرد روستايي مانند هر روز سراغ تخته سنگ رفت اما ديد به بالاي تپه منتقل شده است.

شب همان روز پيرمرد دق کرد و مرد ؛ چون کاري براي فردا نداشت و موضوعي براي انديشيدن به آن.